Traveling to Poshtab castle - سفر به قلعه پشتاب یا پشتو

Traveling to Poshtab castle - ماجرای سفر به قلعه پشتاب یا پشتو

Another weekend arrived, another journey began. Fortunately this time I sleep on time (before 12 o'clock) and gut up early. It was not like the last week, to sleep just 3 hours.

I started the Lily and went after the friend in the dark of the morning. They were in different part of the city, so we moved around the city and pick them one by one, then moved out of the city.

After breakfast we rest for about an hour in the beauty of nature with many colorful leaves moving around. Then after about two hour we park the Lily and started mounting. We moved on and on, crossed vast hills and rivers then we reached the Poshtab or Pashtou castle. A castle which it name was as strange as itself. 

It was a very strong, unshaped and smooth walls, which has a special beauty and it made it harder to get in to the castle.

When we couldn't find the way to the castle, it started raining with heavy wind. That's how my friends prefer to return and leave the castle! why!? But I said: I didn't come here for nothing!😕

So I continued lonely cross the dangerous Valley that if I fell down I would be dead. Finally I Find the way into Poshtab Castle. I climbed up the dangerous steep stairs and flat rocks that Only one person could barely pass. There were big and small empty holes that I think the soldiers would gather their food and water there. when they see enemies coming they would signed to other castles, especially Babak castle. Please watch the video and enjoy.🙋
🌄🌄🌄
دوباره هفته به آخر رسید تا سفر و ماجراجویی جدیدی رو شروع کنیم. خداروشکر این دفعه، قبل از ساعت ۱۲ شب و بموقع خوابیدم. مثل هفته قبل نبود که ۲ بامداد بخوابم و ۵ صبح بیدار بشم. دم آقا وحید هم گرم که به موقع و راس ساعت ۵ صبح بیدارمون کرد، یعنی اصلا شک نکنین که حتی ۲۰ دقیقه هم تاخیر نداشت، مخصوصا این دفعه!😄

لیلی رو آتیش زدم و تو تاریکی صبح باهمدیگه رفتیم دنبال بچه ها. ماشالا رفقا هم هرکدوم یک گوشه ای از شهر بودند. حالا از اینور شهر به اونور شهر، از اونور شهر هم به اینور شهر. بلاخره شهر رو دور زدیم و رفقا رو یکی یکی سوار کردیم و گازشو گرفتیم و رفتیم تو دل کوه و دشت و بیابون. (ده برو که رفتیم)

رفتیم و رفتیم رسیدیم به یک جای جنگل مانند وسیع با درختان بلند و زیبا. از بس جای خوب و معرکه ای بود همونجا روی خزه ها کمپ زدیم. بعد از صرف صبحانه همونجا حدود یکی دو ساعت هم استراحت کردیم و از نسیم ملایم و طبیعت و زیباییش لذت بردیم. جاتون خالی خیلی باصفا بود.

همزمان با رسیدنمون به مقصد، کوهپیمایی شروع شد. لیلی رو یک گوشه ای از جاده پارک کردیم و پیاده به راه افتادیم. از تپه های سرسبز وسیع عبور کردیم و رسیدیم به جاهای زیبا و دیدنی. ریختن برگ درختان زرد و نارنجی و شرشر آب یک طرف، قدم زدن روی برگها و صدای خش خش برگ های رنگ و وارنگ یک طرف دیگه که لذت پاییز رو میشد حس کرد. واقعا رویایی بود. خلاصه بعد از کلی کیف وحال، و مخصوصا عکاسی به راهمون ادامه دادیم و رسیدیم به قلعه پشتاب یا همون پشتو.

قلعه ای که اسمش هم مثل خودش عجق وجق بود. دژی بود بسیار مستحکم و استوار با دیواره های صاف و عجیب غریب که یک زیبایی خاصی داشت و راه ورود به قلعه رو سخت تر کرده بود. بطوری که راه ورود به قلعه رو نتونستیم پیدا کنیم. از اونور هم آسمون گریش گرفت و همراه با باد شدید شروع کرد به بارون باریدن. اینطوری شد که بچه ها ترجیح دادن از وسط راه برگردن و بیخیال قلعه شدند. ولی آخه چرا؟ این همه راه رو تا یک قدمی قلعه بیای و بخاطر شرایط بد هوا و پیدا نکردن راه ورود به قلعه، بیخیال قضیه بشیم و هیچی به هیچی؟!😳
والا شق القمر که نمی کنیم!، آپلو هم هوا نمی کنیم!

با این همه بچه ها استراحت کوتاهی کردند و تصمیم به برگشت. من هم همچنان به راهم ادامه دادم و از دره وحشتناک تند و تیز عبور کردم. (البته بکسی نگین که سه دست و پا میرفتم. آخه زیادی خطرناک بود، طوری که یک غفلت یا سر خوردن مساوی بود با مرگ ته دره بصورت تیکه پاره شدن بنده). خلاصه قلعه رو دور زدم تا راه ورود رو پیدا کنم. نگو رد شده بودم. قطب نما رو باز کردم و با یک نیم دور دیگه راه ورود به قلعه رو پیدا کردم. از پله های تند و تیز خطرناک و صخره های صاف صعب العبور که فقط یک نفر به سختی می تونست رد بشه رفتم بالا. پایین دره رو نگاه کردم و دیدم وحید خان داره بهم بای بای می کنه خخخخ 😂 امان از دست این وحید قلی خان. ادامه راه رو رفتم که گودال های کوچیک و بزرگی بود. بعضی ها پر از آب کثیف و بعضی ها خالی، بعضی ها هم یادگاری آدم های خیلی..... (از اتاق فرمان گفتند اینجاشو سانسور کنم).
وقتی هم که بالای قلعه رسیدم دیدم که هیچی نیست. هیچی به هیچی. قلعه کجا بود. 😳 فقط همون گودال ها بودند که فکر کنم در گودال های کوچک آب و غذا جمع می کردند و اون گودال های بزرگ که اشتباه نکنم دو تا بود اتاق و سرپناه اجداد نظامی مان بود و کشیک می دادند تا اگر دشمن حمله کرد علامت بدند و با قلعه های دیگر در ارتباط باشند، مخصوصا قلعه بابک.

اینطوری شد که این سفرمان هم به پایان رسید تا ببینیم هفته دیگه کجا را می خوایم بریم فتح کنیم. راستی امیدوارم از دیدن ویدیو سفر لذت ببرین.🙏🙋
Life without experience is nothing Poshtab castle-قلعه پشتاب Traveling time Traveling is another world (story and video)
Traveling is another world to enjoy the unknown

Comments