Traveling to Babak Castle - سفر به قلعه بابک

Traveling to Babak Castle - سفر به قلعه بابک

Babak Khorramdin. Maybe you know him better than me. Who he was? What he did and why? What happened to him? And how he was martyred or killed!?
Perhaps that's why he build his Impenetrable castle On top of a mountain. I wish I could travel back in time. God bless you "Lord Babak"
This weekend we are headed to Babak Castle. After eating breakfast in the forest with a fantastic view, I park the Lily in a corner and we moved from the stairway towards the castle.
You cannot believe how many stairs were there! 300 hundred, 600 hundred, there were more than a thousand steps. maybe more than Eiffel Tower has.
We went up the stairs, passed the mountains. After we crossed the gorge, we saw the castle above the mountain. Wow It was extraordinary strange and mysterious place. Mr Vahid was astonished with open mouth and he stopped moving for a few seconds. About me, you may not going to believe that I was extremely shocked, and in a moment, I felt that I am out of the world. How could I explain? I would never have believed it if I hadn't seen it with my own eyes. WOW  😲
we headed to the castle by passing the sharp and terribly dangerous valley. It was like a movies but in a good way. (Don't look down and keep going.)😀
when I enter the castle, well, the castle was almost destroyed. what a pity that it was not repaired. However with a bit of imagination and fantasy I tried to travel back in time.
Honestly, I enjoyed and pleased a lot that I went there with what I have seen except the demolished castle.
Babak was a really strange, smart and tough guy. God bless your soul "Lord Babak"
After a short rest in Babak Castle, we headed to the jungle to return back home.

🏰🏰🏰

بابک خرمدین. شاید شما بهتر از من می دونین که چه کسی بود. چه کارهایی کرد و چرا. و چه اتفاقاتی به سرش اومد و چطوری شهید یا کشته شد. شاید هم به خاطر همین قلعه نفوذ ناپذیرشو بالای کوهی ساخت که واقعا غیر قابل نفوذ بود. کاش میشد دید یا حداقل حسش کرد. خدا رحمتت کنه مرد بزرگ "بابک"

این آخر هفته هم رفتیم قلعه بابک. قلعه که چی بگم! باید ببینی، تا نبینی ندانی. باز هم مثل همیشه صبح اول وقت بارفقا حرکت کردیم و رفتیم به سمت مقصد. تقریبا یک سوم راه رو رفته بودیم که رفتیم پمپ بنزین شکم لیلی رو پر کنیم تا قار و قور نکنه. همین که دست کردم تو جیبم، دیدم واویلا کارت بانکی که نیست هیچ، گواهینامه و مدارک ماشین هم همرام نیست. (وای دده). حالا یکی از بچه ها میگه برگردیم، اونیکی هم که، نگم بهتره. خلاصه آسه آسه ریزه ریزه به راهمون ادامه دادیم تا کسی شک نکنه.😁

بلاخره رسیدیم مقصد و بعد از نوش جان کردن صبحانه در جنگل بکر زیبا و سرسبز، لیلی رو یک گوشه به امان خدا ول کردیم و از سمت پله ها حرکت کردیم به سمت قلعه.

حالا یک پله، ده پله، صد پله، سیصد پله مگه تموم میشد، والا برج ایفل اینقدر پله نداره که اینجا داشت. پله هارو رفتیم بالا و از کمر کوه ها گذشتیم و رسیدیم به یک تنگه. همین که از تنگه عبور کردیم قلعه رو بالای کوه دیدیم. وای جاتون خالی، عجیب جایی بود. آقا وحید که خشکش زده بود و از تعجب شاخ در آورده بود. منم که دیگه نگو، یکی می خواست منو بگیره از بس ذوق زده بودم. حالا روبرومون یک قلعه بود و کنارمون دره تیز و وحشتناک. مثل فیلمها ولی از نوع خوبش، که می گفتند: پایینو نگاه نکن و به راحت ادامه بده. 😂

مسیرهای پیچ در پیچ (بوروخ بوروخ)، پله های تیز و لبه های خطرناک رو رفتیم بالا و رسیدیم به قلعه. قلعه که چی بگم، قلعه بود ولی حیف که مرمت و بازسازیش نکرده بودند. راستش لذت مسیر پر پیچ و خم قلعه با اون دره های خطرناک و تند و تیز، از خود قلعه واسه من لذت بخش تر بود. البته با یکمی تخیل و خیالبافی و سفر به او دوران سرسخت طاقت فرسا، لذت سفر رو دوچندان کرده بود. جای افسوس و ناراحتی هم داشت. خدا رحمت کنه آقا بابک رو، واقعا مرد عجیب، باهوش و سرسختی بود.
بعد از استراحت کوتاه در قلعه بابک، راهمون رو از سمت جنگل سرسبز بسیار زیبا پیش گرفتیم، و شاد و خرمدل به شهر و کاشانه خود برگشتیم.

Traveling to Babak Castle - سفر به قلعه بابک Traveling to Babak Castle - سفر به قلعه بابک Traveling to Babak Castle - سفر به قلعه بابک
Traveling to Babak Castle - سفر به قلعه بابک

Comments