Varzaqan - ورزقان

This weekend I decided to go to one of the villages of  Varzaqan city called "Malek Talesh". At first, It was a good road to Varzagan, but after that, it changed in to the dirt road. The dirt road was not bad at first, But gradually, It get worse and worse. suddenly I regretted that what the heck am I doing in here. 😐

We continued our way, but after a while, I realized that, we are between so many mountains. No village, No forest, No human, Nor even any alive creature, except us. Nevertheless, we continued our journey and the road become worse and narrower. we were clearly between the devil and the deep blue sea. 😦😳

when it was a fork in the road, the decision become harder. In addition, we did not have any map or even internet. All in all, we did not have any problems, Because we have had a powerful magical key, that can solve any problems in the world.
After breathing deeply, I began to say the words:
Inky Binky Bonky, 
Daddy had a donkey, 
Donkey died, daddy cried, 
Inky Binky Bonky.
and sometimes I used the other magic words:
Eeny, meeny, miny, moe,
Catch a tiger by the toe.
If he hollers, let him go,
Eeny, meeny, miny, moe.
That's how we choose the road and continued our journey. 😂😃

Unfortunately after a while, the dirt road with many small stone changed in to a narrow maze road with so many stones, rocks and shrubs in the road. OMG 😵😱

It was terrible and boring to drive on that kind of the road, but suddenly everything changed to be fun.

All the way, we had a music on, but that time the new music played on, and with that unintentionally shaking that we did on the car, I realized we need some wiggle and jiggle. (NOW OR NEVER)
So suddenly I push the brake pedal and jumped out of the car and began to dance. yoooohaaaaa 🙆😍 It was so fun.
What a pity that none of my friends danced with me. (to bad to be alone😟) Then we went back to our journey.

Finally, after awhile I saw a small little tiny village, pulling us toward himself, with that wild hawthorn fruit that we eat many on the side of the road, we become much enthusiastic to get there.

Yes, finally we reached that village called "Malek Talesh". But at the entrance of the village I saw a graveyard, with many half open graves, then I saw skull bones, Hip bones, chest bones and et cetera. It was almost 2 hours before the sunset that I remembered the ghost town, especially by seeing the open graves and ruined bones with old ruined houses. (Oh where am I? In a morgue!?) 😱😰💀

I park the car in the village and immediately met one of the villager, called Mr Vali. then we met village's teacher Mr Ali. (So kind people). we visit the village about half and hour and took many photos, It was a village with 60 people but I did not saw more than 20. Then we came back at the school and sleep there. But let me tell you about "Nightlife". 🙅💁

However, I know I can't explain it exactly, but after sunset, From 18:00 to 2:00 at midnight, we talked, argued, laughed even more. suddenly I saw thunder lightning, then began to rain lightly. Imagine to have a electric heater corner of the room and drizzling at the time with that pleasing river sound in the darkness, which made nightlife much more enjoyable. (No TV, No radio, No internet, No car's sound, Nor even being worry about anything, and better than the all, not having any phone signal). That was the one thing that made my life a lot happier that week.

For dinner and breakfast we had pasta, Local sheep butter, salty local cheese, fresh yogurt, local new cooked bread and barbary with natural honey (best honey ever I ate). especially drinking village's water witch came out of the mountains. It was entirely pure, natural and local. (I was in Paradise men). 🙏😇😎

We moved the next day. everything went as planned, except thick fog in the noon. so we had to drive so slowly. we could not saw more than one or two meter on that mazy road. 😵😬

For the first time in my life, I had some bodyguards, can you believe that!? (so interesting) Two of them were in the car, and the others were in the motorbikes, in front of me. after escorting us a few kilometers away, it was time to say thank you and goodbye. (Oh I don't want it, cause I don't like it!) Then we went our way back home. 😉


این آخر هفته تصمیم گرفتیم بریم شهرستان ورزقان، البته نه خود ورزقان، یکی از روستاهای شهرستان ورزقان بنام "ملک طالش". تا ورزقان که به راحتی رفتیم ولی بعد از اینکه یه خورده دورتر شدیم افتادیم جاده خاکی. جاده خاکی که چه عرض کنم اولش بد نبود ولی رفته رفته به امید اینکه بهتر بشه، بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد اوخ اوخ اوخ. مثل جناب خر پشیمون شده بودم که من کجا و اینجا کجا. 😐

خلاصه بازم ادامه دادیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم بلکه به یک جایی برسیم؛ ولی نه روستایی، نه دهستانی، نه دهکوره ای، نه جنگلی، نه قبرستانی، نه کوفت و زهرماری، خخخخخ هیچی نبود که نبود. جاده هم، هی بدتر و باریکتر میشد، طوری که یک موتوری هم نمی تونست از کنارمون رد بشه. یک گرگ یا سگ هم نبود بیاد پاچمونو بگیره و بگه اینجا چه غلط املایی می کنی آخه تو، اونم با ماشین سواری. ددم وای ننه. 😢😬

فقط خدا خدا میکردم که هیچی نشه و به سلامتی برسیم جایی و برگردیم. با این همه باز هم رفتیم جلو، نه راه پس داشتیم، و نه راه پیش. وقتی هم که به سه راهی یا دو راهی می رسیدیم، تصمیم سختتر میشد، انگار پشت کنکوری و دست به دعا و نذر و نیاز باشی؛ ولی ما نه ترسی داشتیم و نه مشکلی؛ با اینکه نه نقشه ای داشتیم و نه اینترنتی؛ چون با خودمون کلید سحرآمیز و دیرینه ای داشتیم که سینه به سینه و نسل به نسل بهمون رسیده بود. اونجا بود که از کلید سحرآمیز و جادویی قدیمی استفاده می کردیم؛ و ورد یا کلمه جادویی "آن مان نَوارا، دو دو اسکاچی، آنا مانا کَلاچی" یا حتی بعضا "ده  بیست سه پونزده هزاروشصت و شونزده" رو می گفتیم، هر کجا در میومد می رفتیم اون راه. خخخخخ 😂😁😆

من هم از بس به جاده خاکی ناشکری کردم، همون لحظه از طرف خدا وحی اومد: نگران نباش فرزندم، تا منو داری غم نداری، که ییهویی از جاده خاکی و سنگریزه رسیدیم به جاده باریک و پرپیچ وخم، پراز سنگ و کلوخ و بوته و رود و... (اوه اوه واویلا بود) 🙀
 انگار پسر شجاع سوار شده بودیم، از بس روی سنگ و کلوخ می رفتیم همش می لرزوندیم، آهنگ و دی جی هم که اوکی و پخش بود وایییییی جاتون خالی، فقط یه قر کمر کم داشتیم که وسط راه نگه داشتم، چندتا قرکمر و رقص آذری و بندری و پای کوبی و دادوبیداد کردیم و دوباره به راهمون ادامه دادیم. 💪😅

بعد از بالا پایین کردن چندین کوه و تپه و رد شدن از دره سیاه چال مخوف، بلاخره از بالای کوه یک روستای کوچولو موچولو و ریزه میزه رو دیدیم و رفتیم به سمتش، همون اول، ورودی روستا میوه زالزالک وحشی یا همون یمیشان جنگلی بود که کلی خوردیم و به راه افتادیم.👌

همچنان به رفتن ادامه دادیم و رسیدیم به روستایی به نام ملک طالش. همون ورودیه روستا دیدم واویلا کنارمون قبرستانه و قبرها از بغل باز شدن و داخلشون دیده میشه و استخوان جمجمه یک طرف، لگن یک طرف، البته دندون آسیاب هم پیدا کردم، حیفم اومد بندازم دور که وقتی پیر شدیم به دردمون می خوره خخخخخخ 👽😱😰😆

تقریبا ۲ ساعت مونده بود تا غروب آفتاب که یاد شهر ارواح افتادم، مخصوصا با دیدن اون قبر های باز و استخوان ها و خونه های مخروبه. گفتم "یا منه ورن الله یا سنه ورن الله"، یعنی "یا اینوری میشیم یا اونوری"

رفتیم داخل روستا و ماشینو پارک کردیم همون اول با یک روستایی با مرام و با صفا بنام آقا ولی آشنا شدیم و معلم روستا که علی آقا بود. یک ساعت و اندی تو روستا چرخیدیم و عکس مکس گرفتیم، بعد غروب آفتاب رفتیم پیش معلم مدرسه و شب رو اونجا خوابیدیم. ولی بگم از لذت شب نشینی که هرچی بگم بازم کم گفتم واییییی.👌

از ساعت ۱۸ تا ۲ نصف شب نشستیم و مثل قدیما که دور همی می نشستیم، با اون بخاری برقی کنج اتاق و نم نم بارون، با اون صدای دلنشین رودخونه، در اون تاریکی و خلوت شب که لذت شب نشینی رو دو چندان کرده بود حرف می زدیم و میگفتیم و می خندیدیم. اوف چی بگم آخه، لذتی داشت که نگو. واقعا مثل قدیما بود نه تلویزیون، نه رادیو، نه اینترنت، نه بوق ماشین، نه دلهوره و نگرانی، گوشی هم که به زور آنتن میداد خخخخخ

توالت رفتن هم مثل قدیما تو اون تاریکی شب خیلی سخت بود، البته نه ته حیاط، بلکه بیرون از مدرسه ته خیابون، وای دده. نه چراغ بود نه چیزی. حتی در توالت پنجره هم نداشت خخخخ. خلاصه چراغ سری مو زدم و رفتم. همون اول "بوم" کله ام خورد سقف توالت، بقیه شم سانسور کنیم بهتره. ولی توالت رو بگم از اون قدیمیا بود که مثل چاه عمیق تاریک و مخوف بود با یه سوراخ اون ته ته که آدم و خوف برمیداره و پشیمون میشه و میگه ای کاش مای بی بی داشتم. والله خخخخخ. 😊😅

خلاصه ۸ ساعت گفتیم و خندیدیم و پکیدیم و ترکوندیم؛ وسط بحث هم از آقا معلم اجازه می گرفتم تا برم آب بخورم تا باشد یادی از دوران کودکی و مدرسه. وای خیلی حال کردیم جاتون خالی. شام و صبحونه هم ماکارونی داشتیم و کره گوسفندی و پنیر شور و ملس تازه محلی و ماست با لواش و بربری تازه محلی خوردیم با عسل طبیعی که چی بگم والله اولین بارم بود همچین عسلی رو می خوردم وای طعم خاصی داشت و کمی هم می سوزوند واقعا عالی بود، حرف نداشت. مخصوصا نوشیدن آب ضلالی که از دل کوه بیرون میومد وای وای. هرچقدر می خوردم سیر نمی شدم؛ کلا از سیر تا پیازمون طبیعی و محلی و خالص بود. وایییی. به خدا بهشت بود بهشت. 😊

فرداش هم عسل طبیعی با گرده گلهایی که داخل عسل بود خریدیم و راه افتادیم. خیلی دلم می خواست یک روز دیگه هم می موندیم؛ بس خوش گذشت. از یک طرف دلم می سوخت؛ مثلا واسه حموم کردن زیر بشکه هیزم می گذاشتن تا آب داغ بشه و حموم کنن. هیییی.
بلاخره راه افتادیم؛ و چون شب بارون اومده بود، صبح همه جا رو مه غلیظ گرفته بود و فقط یک متر جلوتر دیده می شد. از بس جاده پیچ در پیچ تند رفتیم سرگیجه گرفتیم، کم مونده بود حالت تنوع بگیریم (تهوع نه، دقیقا تنوع)

ولی خودمونیما، اونایی که بادیگارد دارن هم حال میکنن ها. والله به خدا. من که تو عمرم بادیگارد نداشتم این اولین تجربه من بود. فکرشو بکن دو نفر تو ماشین، ۲ نفر هم با دو تا موتورسیکلت همراهی و بادیگاردت باشن. واییی والا در خودم نمی گنجیدم. یک حالی میداد که آدم اصلا حال به حال میشد. دم رفقای روستایی و آقا معلم روستا گرم، خیلی بامرام بودند؛ از بس از آقا معلم اجازه می گرفتم تا مدادمو بتراشم و آب بخورم و توالت برم الان شده بود بادیگاردم خخخخخخ. خلاصه تا چند کیلومتری همراهی کردند و بعدش لحظه سخت وداع و خداحافظی. اینطوری شد که ادامه راه رو گرفتیم و اومدیم خونه. خیلی خوش گذشت بدور از شهر تو روستایی باشی با جمعیت ۶۰ نفر ولی ۲۰ نفرش هم ندیدم من. 🙏🙋

baghayi.varzegan.story1 baghayi.varzegan.story2 baghayi.varzegan.story3 baghayi.varzegan.story4 baghayi.varzegan.story5 baghayi.varzegan.story6 baghayi.varzegan.story7 baghayi.varzegan.story8 baghayi.varzegan.story9 baghayi.varzegan.story10 baghayi.varzegan.story11 baghayi.varzegan.story13