آخوندک - Praying mantis

آخوندک - Praying mantis

این هفته دوست عزیز و خوشگلم رو دیدم، وایییییی! باورم نمیشد، آخه در عرض یک ماه حسابی بزرگ شده بود.
اسم این خوشگله آخوندک هست و به انگلیسی هم Praying mantis میشه.

جریان از این قراره که حدودا یک ماه پیش وقتی تو باغ پدر داشتم علف های هرز کنار درخت هارو می کندم تا درخت ها حسابی آب خنک بخورند و جگرشون حال بیاد، یهویی دیدم یه حشره سبز اندازه بند انگشتم افتاد رو زمین و داشت در می رفت انگار که عزراییل داشت تعقیبش می کرد، اونوقت منم از خدا خواسته زودی برداشتم و گذاشتم رو دستم ببینم چی هست.!

همین که نگاه کردم، همون لحظه اول فهمیدم که آخوندک هست، آخه قبلا دربارشون یه چیزی هایی می دونستم.

بعد اینکه یکمی باهاش ور رفتم، و چپ و راست براندازش کردم، مخصوصا دست های چنگکیش رو، که وقتی حشره ای رو بگیره عمرا بتونه از دستش در بره، و اون کله فسقلی گردونش رو که به همه طرفی می چرخه مخصوصا وقتی طعمشو می بینه. خلاصه حسابی براندازش کردم و بعدش گذاشتم رو درختی که کنارم بود تا بره برا خودش بازی کنه و خوش باشه.

آهان! این قسمت خیلی باحال و خنده داره، و بیشتر ازآخوندک خودم حال می کردم. بعد اینکه آخوندک رو گذاشتم رو درخت ثابت  و بی حرکت موند و منم یه خورده که بهش نزدیک شدم برا من شروع کرد به رقصیدن، طوری می رقصید که بایستی می دیدین، فقط یه دیمبالا دامبولمون کم بود که بزاریم و با همدیگه برقصیم و قرش بدیم خخخخخخ، D:

خلاصه وقتی من بهش نزدیک می شدم همین که منو می دید مثل حیوان آفتابگردان حرکت می کرد و همین که رو پاهاش ثابت مونده بود بدندشو می برد عقب و بعد جلو و دوباره عقب و بعدش آروم و پیوسته حرکت می کرد به جلو، ولی دیگه نمی دونم یا برا من داشت می رقصید که عاشقش بشم یا هم دنده شو گم کرده بود و نمی دونست عقب بره یا جلو خخخخخخخخخ D:

خلاصه اون روز گذاشتمش رو درخت و بعد یک ماه که داشتم درخت هارو آب می دادم رو شاخه درخت بغلی ی اون درختی که رهاش کرده بودم دیدمش و همین که همدیگرو دیدیم یک دل نه صد دل عاشق همدیگه شدیم! (:  خوشبختانه دوربین هم رو دوشم بود و بعد اینکه با همدیگه سلام علیک و خوش و بش کردیم و آخوندک جان عزیز، عوض میوه یا حشره، بهم صمغ تلخ درخت تعارف کرد (همانطور که تو عکس هم می بینید) بعدش بهم اجازه داد چند تا عکس ازش بگیرم و اون هم هی ژست می گرفت انگار که به بدنسوزی رفته باشه. خخخخخخخخخخ D:


This week I saw a beautiful dear friend. I can't believe it. Because it has grown up in a month in to a huge size. This beautiful insect's name was a Praying mantis.

To sum up the story, about a month ago when I was plucking the weeds around the tree, to water them and to grow up well, suddenly I saw a green insect the size of a finger strap, fell to the ground, of weeds and it began to run, so it made me curious and I picked up the insect and put it in my palm to see what that is?

As I looked at that moment I understood that insect was a praying mantis because I already knew some knowledge about mantis. After a little while looked at him especially at the fork, you know when he caught some bugs, nothing can not escape from his fork, and then looked at his tiny spinning head which he can rotator around especially when he saw a bait. To sum up I looked at him and checked him  and then I put it on tree, it was beside me to go and play and have fun.

This part is very very cool and funny, I enjoyed it more than mantis. lol :D
After that I gave up the praying mantis on the tree, he was stranded like a leaf then I get closer to him then he began to dance for me, so what we really just need in that time was music to dance together. :D

when I got closer to him, he saw me he was just wiggling and he was standing on the foot and then he moved his body backwards and then forward and again backwards and Then he slowly and steadily moved forward.
I do not know either, he was dancing for me to distract me or he lost his balance to go backwards or forwards. lol :D

To sum up that day I put it on the tree then after a month when while I was Watering down the trees in the garden, I saw the mantis next to the tree when I put my friend on it. once we saw each other we love each other head over heels.

fortunately I had the camera on my shoulder and after we say hello and good day to each other and my dear mantis instead of offering fruit or tea or at least some insect to me, he gives me some gum on the tree as you can see on the photo. :D

Then he let me take some photos of him and his home, oh by the way when I took some photos, he tell me that: let me pose then take a photo. :D