آسیابک آبی - blue dragonfly

آسیابک آبی - blue dragonfly

شکار خوب به این می گن، البته نه اینکه تفنگ به دست بگیم و حیوونی رو بکشم نه، ولی سلاحم  دوربینم بود که باهاش حشراتی رو شکار کردم که شکار لحظه ها هم می گم، ولی این هم مشکلات و سختی هایی داشت که نپرس چون خودم قصد دارم همین الان بگم، هم خاطرست هم خنده! خخخخ (:

هفته پیش رفته بودیم ویلای پدر که کنار ویلا چاه عمیق هست که برای آبیاری مزارع روستاییان زده شده که هر از گاهی می رفتم کنارش و آب بازی هم می کردم و مثل بچه ها لباسام رو هم خیس می کردم البته نه از اون خیس کردن هاااا :D

آخه اون قدر حال میده که نگو،آدم کیف می کنه، یه جورایی روح آدم زنده می شه.
خلاصه بعد اینکه کمی به بابا کمک کردم تو باغ دوربین رو برداشتم و انداختم رو دوشم و همین که آماده و مسلح شدم زدم بیرون و رفتم کنار حوض چاه، آخه می دونستم که اونجا می تونم چیزی پیدا کنم مخصوصا آسیابک رو که دیده بودم اون هم به رنگ آبی.

آسیابک ها حشراتی هستند که تقریبا شبیه سنجاقک هستند، حتی اولش وقتی منم دیدم گفتم این سنجاقکه، آخه یه مقاله انگلیسی و مختصری هم خونده بودم و می دونستم که اسم انگلیسیش Dragonfly هست و یه چیزایی ازشون می دونستم و حدس می زدم که همون سنجاقک باشه ولی با یکمی اینور اونور تو اینترنت فهمیدم که نه بابا این حشره ها زمین تا زیر زمین فرق داره خخخخخخ.

خلاصه این آسیابک ها معمولا در نزدیکی و روی آب و استخرها و جویبارها به سرعت پرواز می کنند عین هو هواپیمای جت می مونه، هی ویراژ میده و مثل جت میره اینور و اونور و همیشه هم دوست داره تو بلندی سطح آب بشینه و تو عالم هپلوتش سیر کنه و منتظر خوراکی های لذیذ بمونه، حتی یه بار به دست و صورت من هم خورد از بس بهش نزدیک شده بودم تا بتونم عکس خوبی ازش بگیرم. خدارو شکر نیشم نزده بود آخه وقتی این جریان رو به دوست بابام گفتم برگشت و گفت اونا نیش هم می زنند و بد جوری هم درد داره، که منم کنجکاو شدم و تو اینترنت هم گشتم تا یه چیزایی بدونم، که تو عکسی که گرفتم تقریبا می شه دید، در ته دمش که مثل چنگال دو سر می مونه، سرشون سوزن داره و وقتی نیش می زنند تقریبا پنج برابر نیش زنبور درد داره و باد می کنه و بدتر از اون وقتی نیش می زنه انگار با چاقویی چیزی بریده باشن و خون هم میاد، اونجابود که به فکرم اومد، آخه آسیابک و این همه حرارت خخخخخ

بعد اینکه کنار و اطراف حوض رو نگاه کردم کمی اونور تر که آب جاری بود و جریان داشت تو یه لحظه شناساییش کردم آخه رادار چشمام رو تقویت کرده بودم که زودی پیداش کنم و پیداش کردم و بعدش هی بهش نزدیک میشدم، مگه میشینه، عین هو آهن ربا بودیم مثل زن و شوهرایی که دعوا می کنند و بعد یکی نزدیک می شه اون یکی فرار می کنه خخخخخخ.

خلاصه آخرش مثل بچه خوب نشست بالای یه چوب خشکیده منم مثل سایه ی ابر به آرومی و نرمی که انگار من حرکت نمی کنم باد منو می بره جلو، نزدیک شدم و همین که نزدیک می شدم دوربین رو آماده کردم و زوم و ایزو و شاتر و همه رو تنطیم کردم و دیگه از خدا چی می خواستم، یه عکس خومشل از این آسیابک آبی رنگ، بعدش من به این آسیابک آبی رنگ گفتم: عزیزم بگو سیییییببب! اون هم یه فیس و افتاده اومد و همین که می خواستم عکس رو بگیرم، برگشت و بهم گفت:شفتالووووو   خخخخخ

آخرش موفق شدم چند تا عکس خوشگل ازش بگیرم ولی وقتی داشتم آخرین عکس رو می گرفتم ییهویی پرواز کرد و جین فنک شد و کلا غیبش زد.
خلاصه هر چند با هم عکس خانوادگی نگرفتیم ولی عکس یادگاری خوبی انداختیم. D: